کیستی؟ رخ بنما در طلبت در به درم
نظری کن همه ی عمر تویی در نظرم
بندگان را به تمنای تو مرهون دارم
خواجه! لطفی بنما وقت دعای سحرم
مرغ جان در قفس جسم کنون بی تاب است
او همی گفت که در فکر سرای دگرم
ترس از چیست به جز شهره ی شهر آشوبی
من که در پیش همانم که در پشت سرم
خون دل خورد دو چشمی که ز تو شعبده دید
زنده اکنون به یک قطره ی خون جگرم
برچسب:
نویسنده: آرمان زارعی