شب تا به سحر دیده ی بیدار بگرید
دل خسته شد از رنجِشِ گفتار بگرید
آه از دل عاشق که خریدار نبودش
تنها شد و در گوشه ی بازار بگرید
احوال قفس را ز گرفتار بپرسند
زین غصه فقط مرغ گرفتار بگرید
پروانه دگر شعله به آغوش نگیرد
در شعله ی خود شمع جفاکار بگرید
بیداد و ستم بر من دل سوخته تا کی
گاهی ستم از دست ستمکار بگرید
تا دایره بد گردد و بر بخت نگردد
کاغذ تنش از سوزن پرگار بگرید
در سجده ی من حال خداوند خراب است
دردم به خدا رفت و خدا زار بگرید
یک ضربه ی کاری بزنی کار تمام است
خود خنجر از این ضربه به تکرار بگرید
این پنجره ام راه نفس بود که بستی
محبوسم و کم مانده که دیوار بگرید
هر بیت غزل را به دمی اشک سرودم
تا خود غزل از این همه آزار بگرید
شد دیده ی بی رحم تُو هَم اشک بریزد؟
شد حال مرا بیند و یک بار بگرید؟
دکتر مسعود اصغرپور
برچسب:
نویسنده: آرمان زارعی