شب گشت و خون در قلبِ من جوشید دلم لرزید
تنها منم من ، مرغِ شب خوابید دلم لرزید
بغضم چو ابری تیره شد بر قلب من ناگه
چون آذرخش در سینه ام ترکید دلم لرزید
رعدی نفس گیر باغ ما را در هراس افکند
برقی مهیب بر غنچه ها تابید دلم لرزید
از سایه ها آوازِ مرگ بر گوشِ دشت افتاد
تخریبِ باغ است باغبان ترسید دلم لرزید
رگبارِ تهمت باغبان را منزوی تر کرد
طوفان لعنت باغ گل بر چید دلم لرزید
ای شب بمیری تا سحر خونت بریزم من
در رو که خشم بر تن زره پوشید دلم لرزید
چون گل نباشد گل نباشد گل نباشد گل
هر جا گلی در کوچه ای خندید دلم لرزید
ماهم وفا کرد رویِ ماهش را به ما افکند
صد گل بَرَم در باغچه ام رویید دلم لرزید
آن سویِِ کوی از ما کسی بد گفت ملالی نیست
گر من خطا کردم دلش رنجید دلم لرزید
جانا صفا کردی گل آوردی وفا کردی
چون عطرِ نرگس ها به جان پیچید دلم لرزید
شمع در طرب آمد چو عشق آتش به جانش زد
پروانه هم آن شعله را بوسید دلم لرزید
از عشق من در کوی او افسانه ها گفتند
او رازِ مارا از دلم فهمید دلم لرزید
گل در کنارش رنگ خود را رفته می داند
او شاخِ گل را یک نظر بویید دلم لرزید
چشمش بدیدم زیر چشمی تا شفا یابم
لرزید دلم لرزید دلم لرزید دلم لرزید
دکتر مسعود اصغرپور
برچسب:
نویسنده: آرمان زارعی