خواهی بِرانی از دَرَت با دستِ زورم؟!
سنگم نزد کَس جز تو ای سنگِ صبورم
عشقت به جانم بسته شد؛ جانم به عشقت
هرگز نخوابد از سرم این شرّ و شورم
من در سکوتم ،با سکوتم خون مکن دل
من خود شکستم پس دگر مشکن غرورم
می خواهم از دریا به ابر پیغام رسانم
خورشید تابان...! قطره ای محتاج نورم
من ابرِ اشکم کِی گذارم گل بخُشکد
باران شوم چون بارشی از راه دورم
ماهی شوم تا گریه هایم کس نبیند
ماهیِ گریان گشته در تُنگِ بلورم
مهتابِ من بر من بتاب رَه گم نمودم
گمگشته ای در کوچه هایی سوت و کورم
آهو...!به تور افتاده بودی، برق چشمت
با ما چه ها کرد، عاقبت کردی تو تورم
صد ضربه زد هیزم شکن پایَش نیفتم
افتم به پایت گرچه من سَروی قطورم:
با خاطراتت زنده ام رفتن نخواهم
آن دم رها کردم تو را در خاکِ گورم
دکتر مسعود اصغرپور
برچسب:
نویسنده: آرمان زارعی