در این گرداب غم ما را کسی یاور نمی گردد
قلم خواهد بنالد از غمم، جوهر نمی گردد
سکوتم با تو می گوید صدایم در نمی آید
بد است احوالم و حالم از این بدتر نمی گردد
چرا حالم نمی بینی از احوالم نمی پرسی؟!
نمی خواهم بدانی چون تو را باور نمی گردد
نصیحت می کنی دیوانه را عاقل کنی شاید؟!
اگر دیوانه عاقل شد که دیگر بر نمی گردد
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
کسی دنبال عذری از گنه بدتر نمی گردد
به خاکستر نشینی عادتی دیرینه دارم من
ز عشقت حاصلم جز دود و خاکستر نمی گردد
اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشیار
بجز یادت چرا فکری دگر در سر نمی گردد
کنون من بی گناهم ،بی گناهی کم گناهی نیست!
کسی از بی گناهان اینچنین کیفر نمی گردد
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
که عمرم آخر آمد این غمت آخر نمی گردد
دکتر مسعود اصغرپور
برچسب:
نویسنده: آرمان زارعی