درد از تو می خواهم؛ برایت چشمِ گریان نه
این گونه من باران شدم؛ شد ابرِ باران، نه!
کو دردِ بی پایان که درمانش بُوَد مرگم
من دردِ بی پایان بخواهم، حدّ و پایان نه
ای آذرخش! در سر هَوَس داری بسوزانی!؟
آتش به بلبل زن ولی بر این گلستان نه
این شاخِ گل را ای فلک سالم نگهدارش
با خونِ دل در بَر گرفتم، سهل و آسان نه
ساقی به مِی درد از وجودش ریشه کَن فرما
ما ترکِ مِی خوردن نمودیم، جمع یاران نه
ای بت! عیان کُن رخ، به پا کن بُت پرستی را
خود کعبه هم در سجده می آید، مسلمان نه!؟
گَردی سلامت، واجب است جانی کنم قربان
گردم به قربانت هم اکنون؛ عید قربان نه
بوییدمت، بوییدنت درمان هر درد است
خود را ببویی بد نباشد محضِ درمان، نه!؟
گفتی که داغی؛ بگذرد سرد می شود عشقت
گفتم به پیر! گفتم به پیغمبر! به قرآن! نه
دکتر مسعود اصغرپور
برچسب:
نویسنده: آرمان زارعی